|
با غزلی زیبا از استاد ساعد باقری دوباره شروع می کنم
+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 12:26  توسط جواد احمدی فرد
|
براي دخترانم
هان دخترم! ريا و ريال از پدر مخواه اين هر دو كار سخت محال از پدر مخواه
آنها كه دست دختر همسايه ديده اي جز وهم نيست: خواب وخيال از پدر مخواه!
تا اوج ما ل يكشبه هم مي شود پريد اما در اين معا مله بال از پدر مخواه!
حق با شما و مادر و اقوام ديگر است: "وقت خريد همت و حال از پدر مخواه"
جز رنج سهم شاعر اين شاهنامه نيست ديگر توان رستم زال از پدر مخواه
مارا همين كه زنده بمانيم كافي است رنگ رفاه و كثرت مال از پدر مخواه
از من بپرس باني اين روز تيره كيست اما جواب تلخ سوال از پدر مخواه
دزدي رسيد و گندم آماده را ربود تعقيب اين شريك جوال از پدر مخواه !
پايان اين حكايت كور ازپدر مپرس معناي اين حقيقت كال از پدر مخواه ** هان دخترم!براي تو سخت است زندگي اما به غير نان حلال از پدر مخواه!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 18:3  توسط جواد احمدی فرد
|
قطره قطره اگر چه اب شدیم
ابر بودیم وافتاب شدیم ساخت مارا هموکه می پنداشت به یکی جرعه اش خراب شدیم هی مترسک کلاه رابردار ماکلاغان دگر عقاب شدیم ماازآن سودن ونیاسون سنگ زیرین اسیاب شدیم گوش کن! ماخروش وخشم تورا همچنان کوه بازتاب شدیم اینک این تو که چهره می پوشی اینک این ما که بی نقاب شدیم ماکه ای زندگی!به خاموشی هر سوال تورا جواب شدیم دیگر از جان ما چه می خواهی ما که با مرگ بی حساب شدیم
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 17:30  توسط جواد احمدی فرد
|
ندارم چشم من، تاب نگاه صحنه سازيها من يكرنگ بيزارم، از اين نيرنگ بازيها زرنگي، نارفيقا! نيست اين، چون باز شد دستت رفيقان را زپا افكندن و گردن فرازيها تو چون كركس، به مشتي استخوان دلبستگي داري بنازم همت والاي باز و، بي نيازيها به ميداني كه مي بندد پاي شهسواران را تو طفل هرزه پو، بايد كني اينتركتازيها تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غير از اين حاصل من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازيها
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 20:34  توسط جواد احمدی فرد
|
به میهمانی بزرگی دعوت شده ایم میزبان آن خداوند وبندگان همه مهمان خوان کرم او هستند حرمت میزبان را حفظ نموده و مهمانان خوبی باشیم ماه رمضان مبارک
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 7:11  توسط جواد احمدی فرد
|
دیگر بس است این همه افسون ودلبری با این حساب راه به جایی نمی بری
میخواهم از نگاه تو اینبار بگذرم با یک نگاه بی رمق و سرد وسر سری
گنجشک من برای تو این خانه تنگ بود ؟ یا نقشه بود اشک مرا در بیاوری
آخر چطور دانه بریزم برای تو وقتی به روی شاخه همسایه می پری ؟
شاید بدون دغدغه پیدا کنید زود یک آسمان تازه ویک جای بهتری
حالا کجا بمان و غزل را تمام کن اصلا درست نیست که اینگونه بگذری
خلقم به تنگ آمد وحرفی زدم ولی ! فردا به این درخت شکسته بزن سری
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 19:23  توسط جواد احمدی فرد
|
گربه اي عاشق زيبايي انسان شده بود آنقدر عاشق و بي دل كه پريشان شده بود!
عشق انسان و دل گربه ي كوچك ؟ باري... كار سختي است ولي سخت هم آسان شده بود
گربه ي عاشق و دل باخته در شهر غريب كنج ويرانه ي يك باغچه مهمان شده بود
عشق اين گربه پر از پاكي و بي باكي بود آنچنان بود كه سر لوحه ي شيران شده بود!
عشق اگر بود تهيدستي انسان هم بود و ازاين روي غم گربه دو چندان شده بود
با خودش می گفت:اين شهر چرا گرسنه است؟ - پاسخ پرسش او سفره ي بي نان شده بود!
هرچه مي رفت نگاهش به نبودن مي خورد چشمش انگار كه بن بست خيابان شده بود
گربه از فرط هوا خواهي انسان نا چار سخت سر گشته ي صحرا و بيابان شده بود
تا كه يك روز به دنبال دويدن يك عمر كوچه ي عشق برايش خط پايان شده بود
گربه ي بي خبر از سرعت و ساعت ناگاه زير ماشين زمان رفته و داغان شده بود!
همه ديدند كه در كوچه ي تاريخ آن روز گربه ي گم شده اي نقشه ي ايران شده بود !!
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 9:1  توسط جواد احمدی فرد
|
غزلی جدید از قزوه
خدایا تلخ می بینم سرانجام جوان ها را زمانه سرمه می ساید شکست استخوان ها را چقدر ای روزگاران ، زخم از تیغ خودی خوردن میان خون و خنجر بازی زخم زبان ها را خمیر و نانوا دیوانه شد از این همه هیزم خدایا شور این آتش فروشان سوخت نان ها را به نام نامی طوفان و دریا بال خواهم زد کلاغانی که می بندید راه آسمان ها را! به ملاحان بگو وقت ملاحت نیست این شب ها بگو طوفان - بگو پایین نیاور بادبان ها را- دهان موج را باید ببندد تربت مولا بگو باید تحمل کرد یک چند این تکان ها را چرا اهل سیاست منطق حکمت نمی دانند خدایا بار دیگر بعثتی بخشا شبان ها را
+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 21:30  توسط جواد احمدی فرد
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 6:53  توسط جواد احمدی فرد
|
مهرداد اوستا(محمدرضا رحماني)
(1308- 1370ش) . مجموعه هاي شعر: از كاروان رفته: شراب خانگي ترس محتسب خورده (1352) حماسه آرش؛ امام حماسه اي ديگر(1359) راما گزيده ادبيات معاصر(1378)
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 16:41  توسط جواد احمدی فرد
|
|
|