بروسان و الهام اسلامی درگذشتند
مرثیه برای درختانی که به پهلو افتاده اند


متاسفانه با خبر شدیم شب گذشته در حادثه رانندگی در مسیر جاده قوچان دو تن از شاعران جوان و توانای کشورمان دار فانی را وداع گفتند.
در این حادثه غم انگیز رضا بروسان شاعر دوست داشتنی و صمیمی به همراه همسرش خانم الهام اسلامی و فرزندشان لیلا ،تسلیم مرگ شدند و به دیار باقی پرواز کردند
این ضایعه تاسف بار را به جامعه ادبی کشور و خوانندگان آنات تسلیت می گوییم و شادی روح بلندشان را از خداوند متعال خواستاریم
شعری از زنده یاد رضا بروسان
تو نمی میری / همچون پرچمی که سربازان بسیاری/ در آن شلیک کرده باشند/ هر شب به هنگام باد/ ماه را از خود عبور می دهی/در تو سر گوزنی را دیدم /که هنوز/ شاخ هایش به سمت کوهستان/کج بود/چشمه ای/که پرندگان زیادی را شیر می داد/چه طور می تواند مرگ/از تو/تنها گودالی را پر کند.(
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 20:13  توسط جواد احمدی فرد
|
الفباى درد از لبم مى تراود
نه شبنم، كه خون از شبم مى تراود
سه حرف است مضمون سى پاره دل
الف. لام. میم. از لبم مى تراود
به كفرى كه از مذهبم مى تراود
چنان گرم هذیان عشقم كه آتش
به جاى عرق از تبم مى تراود
ز دل بر لبم تا دعایى برآید
اجابت ز هر یاربم مى تراود
زدین ریا بى نیازم، بنازم
+ نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 0:51  توسط جواد احمدی فرد
|
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس كه روزها را با شب شمرده بودم
یك عمر دور و تنها، تنها بجرم این كه
او سرسپرده می خواست ، من دل سپرده بودم
یك عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس كه خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
كاش آن غروب ها را از یاد برده بودم
+ نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 0:36  توسط جواد احمدی فرد
|
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
جهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
که سلطانی عالم را طفیل عشق میبینم
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز
که غوغا میکند در سر خیال خواب دوشینم
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد
همانا بیغلط باشد که حافظ داد تلقینم
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 22:29  توسط جواد احمدی فرد
|
هی زخم میزنی که ببندی و واکنی
با درد دردهای دلم را دوا کنی
این روزها به هرچه تویی راضی ام اگر
من را به حال وروز خودت مبتلا کنی
آنقدر واژه واژه به شعرم تنیده ای
یک حرف را اگر بشود جابجا کنی !
سر رشته طناب نجاتم بدست توست
عشقت کشیده هم بکشی هم رها کنی
اصلا" به هردلیل بخواهید میشود
من را به نام کوچکم امشب صدا کنی
این واژه ها بدون تو خمیازه میکشند
باید برایشان غزلی دست و پاکنی
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 21:34  توسط جواد احمدی فرد
|
رأی و بیعت
مدتی این مثنوی تأخیر شد
آهوی ما گرگ شد، خنزیر شد
شد رها سگ، باز و بسته ماند سنگ
ای برادر باز هم جنگ است، جنگ
سالکان بی خرد! بیپیرها!
ساحران! رمالها! جنگیرها!
مکتب ایران چو دکان شماست
نفستان ولله ایران شماست
عشق ایران کاش در سر داشتید
کاش آن را نیز باور داشتید
وای از آن روزی که با بانگ جلی
سایه بردارد ز سرهاتان ولی
پس زند خاک از کدورتهایتان
صورتکها را ز صورتهایتان
بانگ بردارد ز اعماق وجود
فاش گوید آنچه را بود و نبود
تشتتان چون از سر بام اوفتاد
کلههاتان چون که خالی شد ز باد
هان! گمان کردید ما واماندهایم؟!
ما کنار دام بر جا ماندهایم
منتظر با تیغها و داسها
پیشتر آیید ای خناسها
هر طرف کردیم دامی را رها
پیشتر آیید ای بدکاره ها
تیغ کج آریم و گردانیم صاف
هر که ره گیرد به سوی انحراف
چون هلاهل مغز بادام شما
مانده فرزین گرچه در دام شما
ای دلیل داعیان دین ما
تاج سر، ای مرد، ای فرزین ما!
این سخن را بشنو از اهل تمیز
رأی و بیعت فرقها دارد عزیز
نیک میدانیم از برهان و نقل
این که بیعت عشق باشد رأی عقل
گرچه عقل ما ملاک خوبی است
یادمان باشد که پایش چوبی است
عقل آخر هم بماند در نود
عشق اما ختم کار و هست صد
هر چه رمل آرید و سحر و جفر و راز
عشق اسطرلاب اسرار است باز
چون رجز خوانند مردان نود؟
چون؟ که جاري در رگان ماست صد؟
***
ماه سنگي سرد و بي مقدار بود
گرمي خورشيد بر حسنش فزود
رو بگرداند چو خورشيدي ز ماه
در محاق افتد قمر، گردد تباه
جملگي دانند، حتي خار و خس!
آبروي ماه از شمس است و بس
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 23:36  توسط جواد احمدی فرد
|
پائیز آمد .. بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ نماید ...
کمی دقت کنیم صدایش را از میان قدمهای کودکان در کوچه و خیابان
میشنویم...
کمی دقت کنیم بویش را از قطرات نمناک باران ،استشمام خواهیم کرد...
کمی حساس باشیم یقینا رد پایش را بر روی قلبمان نیز خواهیم دید..
آری پائیز فصل هزار رنگ از راه رسید...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 23:29  توسط جواد احمدی فرد
|
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت
" آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 23:1  توسط جواد احمدی فرد
|
الف نوشت:
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت: ببخشید آقا! من میتونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟
مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد.
مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری... خجالت نمیکشی؟
جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحشهای مرد عصبی شود و واکنشی نشان دهد، همان طور مودبانه و متین ادامه داد.
خیلی عذر میخوام، فکر نمیکردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت میبرن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم.
مرد خشکش زد... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد...
*وبلاک پسرک چوپان
+ نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 21:0  توسط جواد احمدی فرد
|
این پیاده میشود، آن وزیر میشود
صفحه چیده میشود، دار و گیر میشود
این یکی فدای شاه، آن یکی فدای رُخ
در پیادگان چه زود مرگ و میر میشود
فیل کجروی کند، این سرشت فیلهاست
کجروی در این مقام دلپذیر میشود
اسپ خیز میزند، جستوخیز کار اوست
جستوخیز اگر نکرد، دستگیر میشود
آن پیاده ی ضعیف ،راست راست میرود
کج اگر که میخورَد، ناگزیر میشود
هرکه ناگزیر شد، نان کج بر او حلال
این پیاده قانع است، زود سیر میشود
آن وزیر میکُشد، آن وزیر میخورد
خورد و برد او چه زود چشمگیر میشود
ناگهان کنار شاه خانهبند میشود
زیر پای فیل، پهن، چون خمیر میشود
آن پیاده ی ضعیف عاقبت رسیده است
هرچه خواست میشود، گرچه دیر میشود
این پیاده، آن وزیر... انتهای بازی است
این وزیر میشود، آن بهزیر میشود
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 22:45  توسط جواد احمدی فرد
|